داستان آخرین برگ اُ هنری

In the name of God

one day there was a sick girl in a hotel.she said to herself,when the last leaf of this tree in the yard falls,It will be the last day I live.

There was a man also,living in that hotel.he went one day to see the girl.he heard the girl saying:I will die when the last leaf falls

so he draw a leaf on the wall beside the tree

Tomorrow the girl saw the leaf and she imagined it is the real leaf of that tree,so she thought she will live that day,and other days...

نون و القلم

به نام و یاد خدا

هرقدمی به سوی فهم و دانش با استقبال و تشویق محبت آمیز خداوند همراهه...پس پیش به سوی فهم و مطالعه...هر جور مطالعه ای در حد توان و شدنی حتی یک واژه و یک بیت در روز ...یک گفتگوی رادیویی یا یک برنامه کتاب باز...

تو قدم در راه نه و مپرس خود راه بگویدت چون باید رفت...

sTaY WiTh mE

بنام خدا

فانتزی و شیرین دیدن مثل قصه دیدن زندگی

مثل باب و جری و تام دیدن مثل کارخانه هیولاها دیدن زندگی خوشحال و آرومم میکنه.

دز زندگی خیلی آدمها مشکلات هست.من تا سلامتی دارم بهتره کمکی کنم برای تحمل و آسون کردن زندگی دیگران از بار رنجهای سنگین.اونوقته که شاید خیالم آسوده بشه از اینکه خداوند قرار نیست با فرستادن بیماری یا سختی بزرگی من رو ادب بکنه و نوبت سختی کشیدن زندگی ام شروع بشه.درسته زندگی رو نباید رباتی و بود و نبود و تک بعدی دید ،زندگی واقعا یک سفره رویایی و پز احساس و رنگ و معنا و ذره و ...اینهاست،یعنی یه روز راکد و ساکت و تکراری اصلا نداریم،اون روز روزیه که داستان بدی درش رخ نداده اما قرار بوده پر از داستانهای خوب و رویایی تبدیل بشه اما ما عین نادانهای نفهم کنار و خفه اش کرده ایم.روزی که باید یک استارت میزدیم و ماشین رو روشن میکردیم و به سفر میرفتیم اما نشسته ایم در خانه و حتی دکمه سینمای زندگی را هم روشن نکرده ایم.خوبی مسافر بودن در زندگی اینه که ملایم و منعطف خواهی ماند همیشه و سنگدل نمیشی.

دل سپرده ام من به کوی او...ور میکشد استاده ام

بنام خدا

فانتزی و شیرین دیدن مثل قصه دیدن زندگی

مثل باب و جری و تام دیدن مثل کارخانه هیولاها دیدن زندگی خوشحال و آرومم میکنه.