گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

تو گر به عهد باز آیی...

دری باشد که از خوبی و زیبایی به روی خلق بگشایی

خطاست این که دل دوستان بیازاری

ولیک قاتل عمد از خطا چه غم دارد

چو سعدی بشق تنها باز و راحت بین

به هرزه د سر او روزگار کردم و

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

در کیش ما کافری است رنجیدن...

دل برد و تن در داده ام ور میکشد استاده ام

که آخر نداند بیش از این یا میکشد یا میبرد

خلاصه خداوند هم گاهی ناز میکند و نمیاید به جان و حواس ما

اما گاهی هم حس میکنیم آمده و واقعا خوشحال میشویم از اینکه آمده

گاهی هزار بار صدایش میکنی اما حسش نمیکنی،گاهی بدون اضطراب و انتظار میبینی که هست و حسش میکنی

ولی همیشه میدانی هست و پس برای همین صدایش میکنی و از صدا کردنش خسته و ناامید و دلزده نمیشوی...

میدانی که بالاخره به سراغت میاید...

پس انگار که

تو بدین خوبی و زیبایی اگر به عهد،درون دل من،باز آیی

دری باشد که از خوبی و محبت ِ توست که به روی من گشاده ای...

پس ناامید و نامهربان نشید،ناامید و رویگردان نشید

همیشه طبق قرار و منش خودتان صدایش کنید

بالاخره نشانی میرسد ...حس و گرمایی میرسد ارامشی میرسد...

تاثیر بر ارامش و امنیت خاطر میرسد...

اگر به عهد باز آیی

نگار سیمین سنگین دل

برای همین میگه.